پرهام کوچولو

پرهام کوچولو

پرهام کوچولو

نوشته شده در يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 13:31 توسط مامان و بابا

یادم رفت بگم که پرهام برای اولین بار دقیقا توی یک سال و نیمگی شمال رفت و با اینکه عاشق آب بازیه اما از دریا می ترسید و از بغل ما پایین نمی اومد فقط بعضی وقتا با خالش توی ساحل توپ بازی و ماسه بازی می کرد البته به خاطر سفر شمال پرهام چند روز واکسنش رو دیرتر زد و وقتی هم که زد خیلی اذیت شد پسرم الهی براش بمیرم که اصلا نمی تونست پاشو تکون بده و برای اولین بار مظلومانه جلوی تلویزیون می خوابید و کارتن تماشا می کرد و من خیلی دلم براش می سوخت امیدوارم دیگه همچین واکسنی نداشته باشی پسر گلم.

[ ]

نوشته شده در يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 13:16 توسط مامان و بابا

سلام پرهام کوچولوی ما 1 سال و 7 ماهش شده کلی پسر ناز و با نمک و خوردنی ای شده بلده تا 3 بشمره عدد 10 هم بلده بگه می گیم مامانو چند تا دوست داری می گه 10 از شیطونیهاش هم بگم که وقتی خونه مامانیش میره از روی میز مبلها می ره بالا و بعد روی مبل و از اونجا روی میز نهارخوری می ره و بعد شروع می کنه بقیه رو نگاه کردن و رقصیدن و برای اینکه هیچ کی بهش نگه ا چرا رفتی اونجا؟ می خنده که بقیه هم بهش بخندن پرهام کوچولوی ما عاشق رقصیدنه و حتی با تبلیغات تلویزیونی هم شروع می کنه به رقصیدن. عشق من داره تمام تلاشش رو می کنه که بتونه حرف بزنه و الان مامان و بابا رو می تونه بگه و اگه ازش بپرسیم کلاغ چی می گه غار غار می کنه اگه بپرسیم هاپو چی می گه هاپ هاپ می کنه و برای پیشی هم میو میو می کنه صدای مخلوط کن در میاره پخ می کنه که ماها بترسیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بقیه حرفاش هم به صورت خلاصه می گه به سبزی می گه سه سه به گوجه می گه گو گو به خاله میتراش می گه تاتا به خاله مهساش می گه ساسا پسر خوشگل ما عاشق اتل متله و میاد خودشو به زور بین خاله هاش جا می کنه و می زنه روی پای خودش و خاله هاش یعنی با من اتل متل بازی کنید. راه میافته توی خونه و دنبال من هی مامان مامان می کنه که الهی من قربون اون مامان گفتنش بشم 1 آرایشگر داره پسرم به اسم امیر اگه بهش بگی امیر چیکار می کنه؟ دستش رو می بره سمت موهاش و با انگشت شصت و اشاره هی موهاشو می گیره و ول می کنه و ادای قیچی رو در میاره دیشب هم یاد گرفته بود ادای گریه کردن در می آورد و ما باید نازش می کردیم و خودش انقدر با محبته که اگه ما هم ادای گریه در بیاریم میاد بوسمون می کنه. خلاصه که خیلی خیلی با نمک شده و به خاطر وجود این فرشته کوچولو تو خونمون روزی صد بار خدا را شکر می کنیم الهی که خدا خودش همیشه صحیح و سالم نگهش داره.

[ ]

نوشته شده در جمعه 6 ارديبهشت 1392 ساعت 22:37 توسط مامان و بابا

سلام عزیزم ببخشید ١ مدتی نتونستم برات پیام بزارم.

اخه مامانم خیلی شیطون شدی عزیزم من نمیتونم به هیچ کارم برسم.

اول از همه تولد ١ سالگیت مبارک عشقم امیدوارم ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سال عمر با عزت داشته باشی و توی زندگیت به هرچیزی که میخوای برسی.

عزیزم خیلی شیطون شدی وتازه یاد گرفتی راه بری و عاشق راه رفتنی. وقتی راه میری خیلی قربون صدقت میرم عزیزم.

چند روز پیش بردمت بیرون برات خرید کنم ١ بادکنک فروش رو دیدی شروع کردی ذوق کردن من اول متوجه نشدم بعد که رد شدیم زدی زیر گریه و من فهمیدم که بادکنک میخوای منم برات بادکنک خریدم.

تازه عاشق عینکم هستی عینک مامانی و باباجون و کشیدی و دستش رو شکستی.

راستی٢ روز در هفته میبرمت خونه مامانی چون من سر کارم و مامانی نگهت میداره.

اینم ٢ تا عکس خوشمل از پسمل خوشملم.

 

[ ]

اولین مرواریدت مبارک عزیزم

نوشته شده در جمعه 29 دی 1391 ساعت 21:16 توسط مامان و بابا

سلام سلام

عزیزم ٢٥ این ماه اولین مروارید زندگیت در امد.

ایشالا تمام دندونات سالم در بیاد و محکم و سفید و سالم و مرتب باشه عزیزم.

اولین دندونت مبارک عزیز دلم.

راستی امروز مامانی واست آش دندونی درست کرد خاله مهسا هم تزیینش کرد

در اولین فرصت عکساشو میزارم تو سایت.

[ ]

شب یلدات مبارک عزیزم

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1391 ساعت 19:32 توسط مامان و بابا

سلام خاله

خدا کنه هر وقت این وبلاگ و میخونی همیشه تنت سالم باشه.

امشب شب یلداست اماااا..................................

تو مریض شدی و بیمارستان بستری شدی عزیزم الانم که  با مامان بابات حرف زدم و دارم این وبلاگ رو واست مینویسم سرم تو دستت بود و داشتی کلی گریه میکردی.

قربونت برم امشب شب تولد مامانت بود خاله ایشالا ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ ساله بشه و سایش همیشه بالا سرت باشه.

امشب چون تو بیمارستان بستری هستی ما شب یلدا و تولد نمی گیریم قراره فردا ایشالا تولد بگیری

الهی بمیرم این اولین شب یلدات بود حاله عزیزم

ایشالا زود تر خوب بشی و سری برگردی خونه نفس خاله.

اولین شب یلدات مبارکماچماچماچ

[ ]

اینم عکسای شهربازی رفتن پرهام 14/9/1391

نوشته شده در جمعه 17 آذر 1391 ساعت 21:46 توسط مامان و بابا

مامانم اینجا شهربازی هایپر سان بود روز تولد ٩ ماهگیت کلی ذوق کردی بردیمت شهربازی تولدت مبارک عزیز دلم عاشقتم.قلب

[ ]

اولین آرایشگاه رفتن پرهام

نوشته شده در يکشنبه 12 آذر 1391 ساعت 19:27 توسط مامان و بابا

سلام جیگر امروز بردمت آرایشگاه موهات خیلی وز وزی بود مامانی.

چون ساکت واینمیستادی خاله مهسا و بابا جونی هم امده بودن خود آرایشگر ها هم بودن ولی از اونجایی که نفس مامان بدش میاد کسی به سرش دست بزنه عصبانی می شدی.

بعدم که کارت تموم شد موهاتو سیخ سیخ فشن کرد خیلی جیگر شده بودی مامانم.ماچ

[ ]

8 ماهگی پرهام جیگر

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391 ساعت 19:25 توسط مامان و بابا
[ ]

پرهام كوچولو توي ماه هفتم زندگيش

نوشته شده در يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 10:38 توسط مامان و بابا

عشق من اين روزا خيلي خيلي با نمك شدي هر بار كه مي برمت خونه ماماني انگار دفعه اوله كه رفتي با دقت به دور و اطرافت نگاه مي كني با كوچكترين صدا به سمت صدا بر مي گردي خيلي حواست جمعه خاله ها رو هم كه خوب خوب مي شناسي ديگه توي رورويكت مي شيني و راه مي ري وقتي كه روي زميني هم دور خودت مي چرخي و با دستات بازي مي كني يه روزم كه من داشتم با لپ تاپ كار مي كردم به محض اينكه از تو و لپ تاپ غافل شدم ديدم در لپ تاپ و گرفتي و داري دنبال خودت دور اطاق مي كشي پسرنازم هر روز كه از بودنت كنار ما مي گذره من و بابا بيشتر عاشقت مي شيم و بابت اين هديه خوشگلي كه خدا بهمون داده شكر گذاري مي كنيم.

[ ]

پرهام 6 ماه و نيمه مامان

نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1391 ساعت 18:10 توسط مامان و بابا

پسر خوشگل من روز به روز داري بزرگتر و با نمك تر مي شي

عزيزم الان كه فصل پاييز رسيده داري سومين فصل زندگيتو مي بيني منم ديگه مرخصي هام تموم شده و بايد برم سر كار . از اون طرف هم ترم آخر دانشگاهم هستش كه بايد سعي كنم خيلي زود زود تمومش كنم تا بيشتر پيش تو باشم و براي تو وقت بذارم براي همين هم با كلي تلاش تونستم سر كارم رو پاره وقت كنم و الان فقط 1 روز و نيم پيش تو نيستم و مي ذارمت پيش ماماني و خاله مهسا تو هم كه عاشق اونا هستي و از صبح تا شب كلي با خاله مهسا بازي مي كني و براش مي خندي و ذوق مي كني.پسر خوشگلم ببخشيد كه من دير به دير ميام اينجا و برات مطلب مي نويسم اما باور كن اصلا برام فرصتي نمي مونه نگهداري از تو، بازي كردن باهات، غذا درست كردن ، كار كردن و درس خوندن كلي وقتمو گرفته اما با همه اين حرفا من خيلي عاشقتم گل پسرم.

عزيزم ديگه غذا خور شدي هر روز برات به به هاي خوشمزه درست مي كنم و با كلي شعر و آواز و بازي غذات بهت مي دم آخه خيلي بازيگوشي و سعي مي كني غذاتو نخوري.

عسلكم دمر كه مي خوابونمت هنوز ياد نگرفتي خودت رو به سمت جلو بكشي دور خودت مي چرخي و بعضي وقت ها هم دنده عقب مي ري بعدشم قل مي خوري توي خونه از اين سر خونه تا اون سر خونه وقتي كه خواب هم هستي و روي زمين خوابيدي توي كل اتاق تو خواب قل مي خوري و مي ري تازه عادت كردي دمر مي خوابي.

2 تا كار ديگه هم ياد گرفتي يكي اينكه ياد گرفتي بوس كني وقتي بهت ميگيم مامان بوس كن با دو تا دست كوچولوت صورت منو مي گيري و لپ منو ميكشي توي دهنت خيلي ناز مي شي عزيز دلم 1 كار ديگه هم كه ياد گرفتي دستت و دراز مي كني و يالا ميدي مردي شدي براي خودت.

[ ]

كارهاي جديد پرهام تو 5 ماهگي

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 11:08 توسط مامان و بابا

پسر نازم الان كه 5 ماهت شده ياد گرفتي خودت دمر مي شي و سر جات مي چرخي و دست و پا مي زني ما هم كلي اسباب بازي رنگي جلوت مي ريزيم تو هم تلاش مي كني كه همشونو بگيري و هي دست و پا مي زني تا انرژيت تموم مي شه بعد خسته مي شي و جيغ مي زني كه بلندت كنيم و كمكت كنيم.

1 كار ديگه اي كه انجام مي دي اينه كه وقتي ما سفره پهن مي كنيم خيلي ناز به سفره نگاه مي كني و دست و پا مي زني و دوست داري بري همه چيزا رو بخوري و سفره رو به هم بزني بعدشم وقتي ما داريم غذا مي خوريم انقدر به خوردن ما نگاه مي كني كه نمي ذاري يه لقمه خوش ازگلومون پايين بره.

راستي عزيز دلم موهاي سرت خيلي نامرتب شده بود موهاي نوزاديت بلند بود و موهاي تازه سرت كه در اومده بود كوتاه ماه هم براي اولين بار داديم خاله الميرا موهاتو كوتاه كرد.

پسرم ما هر روز و هر شب به خاطر داشتن گلي مثل تو خدا رو شكر مي كنيم و هر روز برات آرزوي سلامتي و شادي داريم. از وقتي اومدي خونمون رنگ و روي ديگه اي گرفته و پر از هياهو و شادي و صداي تو شده  

[ ]

تولد 5 ماهگی نفس مامان

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 18:52 توسط مامان و بابا

تولدت مبارک جیگر طلا.

ایشالا همیشه پیش من و بابا باشی ما عاشقتیم مامانم.وقتی هستی در کنارت ارامش داریم.

خی

خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داریم امیدم.قلب

[ ]

اولین نیمه شعبان پرهام که مصادف با تولد 4 ماهگیشه

نوشته شده در يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت 23:03 توسط مامان و بابا
[ ]

تولد 4 ماهگی پرهام مامان و نیمه شعبان

نوشته شده در يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت 22:49 توسط مامان و بابا

تولد ٤ ماهگیت مبارک عشقم امیدم

[ ]

4 ماه و 24 روزگی پرهام

نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 22:46 توسط مامان و بابا

سلام عزیز دلم نفس مامان.

پرهام مامان ماشالا هر روز بامزه تر از روز قبل میشه.

مامان جونم تازه یاد گرفتی هر ٣٠ ثانیه ١بار ذوق میکنی و جیغ بنفش میکشی.

وقتی هم که تلویزیون برات روشن میکنیم اینقد دست و پا میزنی و جیغ میکشی که بعضی وقتا دست و پات رو میگیرم اخه میترسم اینقد کوچولویی به خودت اسیب بزنی مامانم.

 

[ ]