پرهام کوچولو

پرهام کوچولو

بدون عنوان

یادم رفت بگم که پرهام برای اولین بار دقیقا توی یک سال و نیمگی شمال رفت و با اینکه عاشق آب بازیه اما از دریا می ترسید و از بغل ما پایین نمی اومد فقط بعضی وقتا با خالش توی ساحل توپ بازی و ماسه بازی می کرد البته به خاطر سفر شمال پرهام چند روز واکسنش رو دیرتر زد و وقتی هم که زد خیلی اذیت شد پسرم الهی براش بمیرم که اصلا نمی تونست پاشو تکون بده و برای اولین بار مظلومانه جلوی تلویزیون می خوابید و کارتن تماشا می کرد و من خیلی دلم براش می سوخت امیدوارم دیگه همچین واکسنی نداشته باشی پسر گلم.
14 مهر 1392

بدون عنوان

سلام پرهام کوچولوی ما 1 سال و 7 ماهش شده کلی پسر ناز و با نمک و خوردنی ای شده بلده تا 3 بشمره عدد 10 هم بلده بگه می گیم مامانو چند تا دوست داری می گه 10 از شیطونیهاش هم بگم که وقتی خونه مامانیش میره از روی میز مبلها می ره بالا و بعد روی مبل و از اونجا روی میز نهارخوری می ره و بعد شروع می کنه بقیه رو نگاه کردن و رقصیدن و برای اینکه هیچ کی بهش نگه ا چرا رفتی اونجا؟ می خنده که بقیه هم بهش بخندن پرهام کوچولوی ما عاشق رقصیدنه و حتی با تبلیغات تلویزیونی هم شروع می کنه به رقصیدن. عشق من داره تمام تلاشش رو می کنه که بتونه حرف بزنه و الان مامان و بابا رو می تونه بگه و اگه ازش بپرسیم کلاغ چی می گه غار غار می کنه اگه بپرسیم هاپو چی می گه هاپ هاپ می کن...
14 مهر 1392

بدون عنوان

سلام عزیزم ببخشید ١ مدتی نتونستم برات پیام بزارم. اخه مامانم خیلی شیطون شدی عزیزم من نمیتونم به هیچ کارم برسم. اول از همه تولد ١ سالگیت مبارک عشقم امیدوارم ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سال عمر با عزت داشته باشی و توی زندگیت به هرچیزی که میخوای برسی. عزیزم خیلی شیطون شدی وتازه یاد گرفتی راه بری و عاشق راه رفتنی. وقتی راه میری خیلی قربون صدقت میرم عزیزم. چند روز پیش بردمت بیرون برات خرید کنم ١ بادکنک فروش رو دیدی شروع کردی ذوق کردن من اول متوجه نشدم بعد که رد شدیم زدی زیر گریه و من فهمیدم که بادکنک میخوای منم برات بادکنک خریدم. تازه عاشق عینکم هستی عینک مامانی و باباجون و کشیدی و دستش رو شکستی. راستی٢ روز در هفته ...
6 ارديبهشت 1392

اولین مرواریدت مبارک عزیزم

سلام سلام عزیزم ٢٥ این ماه اولین مروارید زندگیت در امد. ایشالا تمام دندونات سالم در بیاد و محکم و سفید و سالم و مرتب باشه عزیزم. اولین دندونت مبارک عزیز دلم. راستی امروز مامانی واست آش دندونی درست کرد خاله مهسا هم تزیینش کرد در اولین فرصت عکساشو میزارم تو سایت.
29 دی 1391

شب یلدات مبارک عزیزم

سلام خاله خدا کنه هر وقت این وبلاگ و میخونی همیشه تنت سالم باشه. امشب شب یلداست اماااا.................................. تو مریض شدی و بیمارستان بستری شدی عزیزم الانم که  با مامان بابات حرف زدم و دارم این وبلاگ رو واست مینویسم سرم تو دستت بود و داشتی کلی گریه میکردی. قربونت برم امشب شب تولد مامانت بود خاله ایشالا ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ ساله بشه و سایش همیشه بالا سرت باشه. امشب چون تو بیمارستان بستری هستی ما شب یلدا و تولد نمی گیریم قراره فردا ایشالا تولد بگیری الهی بمیرم این اولین شب یلدات بود حاله عزیزم ایشالا زود تر خوب بشی و سری برگردی خونه نفس خاله. اولین شب یلدات مبارک ...
30 آذر 1391

اولین آرایشگاه رفتن پرهام

سلام جیگر امروز بردمت آرایشگاه موهات خیلی وز وزی بود مامانی. چون ساکت واینمیستادی خاله مهسا و بابا جونی هم امده بودن خود آرایشگر ها هم بودن ولی از اونجایی که نفس مامان بدش میاد کسی به سرش دست بزنه عصبانی می شدی. بعدم که کارت تموم شد موهاتو سیخ سیخ فشن کرد خیلی جیگر شده بودی مامانم. ...
12 آذر 1391

پرهام كوچولو توي ماه هفتم زندگيش

عشق من اين روزا خيلي خيلي با نمك شدي هر بار كه مي برمت خونه ماماني انگار دفعه اوله كه رفتي با دقت به دور و اطرافت نگاه مي كني با كوچكترين صدا به سمت صدا بر مي گردي خيلي حواست جمعه خاله ها رو هم كه خوب خوب مي شناسي ديگه توي رورويكت مي شيني و راه مي ري وقتي كه روي زميني هم دور خودت مي چرخي و با دستات بازي مي كني يه روزم كه من داشتم با لپ تاپ كار مي كردم به محض اينكه از تو و لپ تاپ غافل شدم ديدم در لپ تاپ و گرفتي و داري دنبال خودت دور اطاق مي كشي پسرنازم هر روز كه از بودنت كنار ما مي گذره من و بابا بيشتر عاشقت مي شيم و بابت اين هديه خوشگلي كه خدا بهمون داده شكر گذاري مي كنيم.
30 مهر 1391

پرهام 6 ماه و نيمه مامان

پسر خوشگل من روز به روز داري بزرگتر و با نمك تر مي شي عزيزم الان كه فصل پاييز رسيده داري سومين فصل زندگيتو مي بيني منم ديگه مرخصي هام تموم شده و بايد برم سر كار . از اون طرف هم ترم آخر دانشگاهم هستش كه بايد سعي كنم خيلي زود زود تمومش كنم تا بيشتر پيش تو باشم و براي تو وقت بذارم براي همين هم با كلي تلاش تونستم سر كارم رو پاره وقت كنم و الان فقط 1 روز و نيم پيش تو نيستم و مي ذارمت پيش ماماني و خاله مهسا تو هم كه عاشق اونا هستي و از صبح تا شب كلي با خاله مهسا بازي مي كني و براش مي خندي و ذوق مي كني.پسر خوشگلم ببخشيد كه من دير به دير ميام اينجا و برات مطلب مي نويسم اما باور كن اصلا برام فرصتي نمي مونه نگهداري از تو، بازي كردن باهات، غذا د...
4 مهر 1391